خرید بک لینک

به گزارش شبکه اطلاع رسانی هرمز و به نقل از راه دانا، امسال خیلی از مادران سرزمین مان ایران بار زندگی را به تنهایی به دوش کشیدند، وظیفه ی پدر و مادر بودن را به عهده گرفنند تا زینب کبری تنها نماند. همسران و مادران شهدا همگی ادامه دهنده راه حضرت زهرا (س) هستند و این واجب را بر خود دانستیم تا در هفته بزرگداشت زن، یادی هم از این عزیزان بکنیم.

سوسن رمضانی متولد سال1359 همسر شهید فیروز حمیدی زاده است، شهید حمیدی زاده متولد1357بود و در سال1382ازدواج کردند.

روز عقدشان همزمان با میلاد حضرت عباس(ع) و در زمانی بود که اذان شنیده می شد، آنها در روز 22 بهمن 1382 مصادف با عید غدیر خم زندگی مشترکشان را آغاز کردند.

تولد پسرشان رضا در سال 84 شورو شوق خاصی به زندگی شان بخشید و دو فرزند دیگرشان در سال 88 مرتضی و در سال 92 مجتبی به دنیا آمدند.

همسر شهید از قشنگترین خاطرات زندگیش گفت: تمام مدتی که با هم زندگی کردیم قشنگ بود، ولی مدت زمانی را که در نیروی انتظامی خدمت می کرد همیشه من را غافلگیر می کرد، زنگ می زد و می گفت متاسفانه من امشب شیفت هستم و نمی توانم بیایم و من در حالی که با ناراحتی در حال سوال جواب کردنش بودم با حضورش در منزل مواجه می شدم.

همسر شهید گفت: زیباترین هدیه ای که به من داد یه سفر کربلا در سال 85 بود.

صبر قابل تحسین همسر شهید ما را به وجد آورده بود می گفت آنچه سرنوشت رقم زده است باید اتقاق بیفتد و زیباتر از آن اینکه خداوند ما را در راه خودش گذاشته باشد همسرمن باید میر فت چرا که دلش آنجا بود، همیشه در محل کارش به سختی به او مرخصی می دادند ولی اینبار انگار دعوت شده بود و راه برای او باز شده بود با مرخصی او به راحتی موافقت شده بود .

از رفتن همسرش می گفت: زمان رفتن همسرم خوابی دیدم که حضرت آقا به منزل شخصی ما آمده بود مشغول خوردن غذا بودیم که به همه نامه می دادند به همسر من سه نامه داد که نمی دانم منظور تعداد شهدای استان است یا تعداد فرزندان من که با خداحافظی منزل ما را ترک کردند.

شهید فیروز حمیدی زاده، بجنورد، همسر شهید مدافع حرم بجنورد، ساجده، زنان خراسان شمالی

همسر من عاشق شهادت بود، می گفت اگر اجازه رفتن به من ندهی حضرت زینب و حضرت عباس تنها می مونن ما باید بریم من هم در پاسخ به او گفتم پس تکلیف بچه هامون چی میشه با رفتن تو اینا تنها میشن ، گفت اگر من نروم و حضرت زینب در اون دنیا ازت بپرسه چرا به من کمک نکردی چی جواب میدی بگذار من بروم حضرت زینب خودش پشت و پناه تو و بچه ها هست.

و می گفت اگر نگذاری بروم دیگر حق نداری برای امام حسین گریه کنی چون الانم یه کربلای دیگه هست که باید برویم تا ثابت کنیم اهل کوفه نیستم. با این حرفا من را راضی کرد. همسر شهید در حالی به عکس همسرش چشم دوخته و اشک ها در چشمانش حلقه زده است می گوید: دوستانش گفتند لحظه ای که تیر به پهلویش خورد در حالی شهید شد که لبخند بر لب داشت.

شهید فیروز حمیدی زاده، بجنورد، همسر شهید مدافع حرم بجنورد، ساجده، زنان خراسان شمالی

از خاطران نوروز می گفت: همسرم خیلی باسلیقه بود هر سال سفره هفت سین را خودش می چید و شیرینی ها را در ظرف می گذاشت، ولی امسل بدون او برای من و بچه ها خیلی سخت بود جای خالیش همه جای خونه احساس می شد امسال هفت سینی در کار نبود به جای شیرینی خرما تو ظرف برای سر مزارش می چیدم سال تحویل ما پیش او بودیم ولی در دلم آشوب بود .روز مادر که شد دلم گرفت هر سال در این روز من را غافلگیر می کرد بدجوری دلم شکست و نبودش به من فشار می آورد. ولی همش با این نکته که حضرت زینب حواسش به ما هست دلم آروم میشه.

من و همسرم همیشه در ولادت ها مراسمی را منزل شخصی خودمان برگزار می کردیم در نیمه شعبانی که گذشت مراسمی در منزل برگزار کردیم که استقبال خیلی بالا بود و حضور امام زمان را در مراسممان احساس می کردیم.

شهید فیروز حمیدی زاده، بجنورد، همسر شهید مدافع حرم بجنورد، ساجده، زنان خراسان شمالی

در این مدت که رفته و قبول کردیم دیگر برنمیگردد خیلی سخت گذشت، طوری بود که زمان طولانی می گذشت، حوصله هیچ رفت و آمدی را نداشتم فقط دوست داشتم تنها باشم و باهاش حرف بزنم، دلم خیلی براش تنگ شده، بچه ها سراغ پدرشون را از من می گیرن ، مجتبی پسر کوچک که به تازگی دو سال شده است هر بار که بابایش را صدا می کند ، در دل من غوغا به پا میشود، رضا پسر بزرگترم از روزی که پدرش رفت را هر روز یه رنگ تو برگه می کشید و تا روزی که شهید را آوردند نوشته بود بابا اومد.

همسرم مداحی می کرد و پسرم شاگرد او بود و الان بعد از پدرش مداحی را ادامه می دهد و اولین مداحیش همزمان با شهادت پدرش بود.

در این مدت علاوه بر نبود همسرم درد بزرگی من را آزار می داد، حرفهایی که پشت سر همسرم می زدند که فقط به خاطر مادیات بود ، بارها و بارها به گوشم رسیده که من را شدیدا آزار می دهد و تنها اینکه به هیچ وجه راضی نیستم و با تک تک اشک هایی که بر چشمانم می آید آنها را به خدا می سپارم.

رضا می گفت: زمانی که بابا رفت می دانستم شهید می شه چون بابام قبل از رفتنش به من گفت که من عاشق شهادت هستم، اگر خدا بخواهد می خواهم راه پدرم رو ادمه بدم .

من قبل از اینکه بابا بود در قلکم پول جمع کرده بودم نذر کردم اگه بابا سالم برگردد یه نذر بدهم ولی وقتی بابام شهید برگشت هم نذرم را دادم چرا که بابامو تیکه تیکه نکرده بودن و سالم بود و من به پدر شهیدم افتخار می کنم و گفت خیلی دلم برای بابام تنگ شده است.

انتهای

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: سه شنبه 17 فروردين 1395 ساعت: 22:25

صفحه بندی