خرید بک لینک

به گزارش شبکه اطلاع رسانی هرمز؛ به نقل از ندای ساحل، هر از چند گاهی بچه ها دوست دارند سرک بکشند توی خاطرات قدیمی پدر و مادرشان ،مخصوصا از خاطرات شیرین اول آشنایی و اولین دیدار و نامزدی و ازدواج و…..تا تولد خودشان و آنها بنشینند سر حوصله ،چایی بخورند و میوه ایی پوست بگیرند و با کلی شوق و ذوق برایشان تعریف کنند و هی دوره ی خودشان را با این دوره و بدی ها و خوبی هایش مقایسه کنند.

توی زیر و رور کردن صندوقچه قدیمی خاطرات پدر و مادرم به سند ازدواجشان رسیدم ، قدیمی اما نو بود . عین یک شی گرانبها این همه سال از آن نگهداری شده بود آن هم در امن ترین جای خانه توی ده تا پس تو و….

با دیدن سند ازدواج پدر و مادرم حسابی ذوق زده شدم به قول پدرم انگار گنج پیدا کرده بودم ،سند را ورق زدم جای انگشت و امضای شاهدان ازدواجشان را دیدم که دیگر هیچ کدامشان توی این دنیا نبودند اما مهمترین و جذاب ترین چیزی که توی سند توجه مرا به خود جلب کرد مقدار مهریه مادرم بود و اول فکر کردم شاید صفرهای عدد مورد نظر پاک شده باشد ،اما نه ،با روان نویس بسیار خوبی نوشته شده بود دقیق شدم و برای چندمین بار مقدار مهریه را خواندم ،واقعا پنج هزار تومان بود.

به قول معروف چشمهایم چهارتا شد ،یادم آمد که پدرم گفته بود آن زمان بیشترین مبلغ مهریه توی فامیل که کلی هم کلاس گذاشته اند مهریه مادرم بوده است که مثلا اگر آن موقع بقیه پیشکش عروس را با بقچه می بردند خانواده پدرم برای عروس خانم که دختر خاله اش هم بوده یک چمدان برده است پر از لباس و طلا و…..پ

حالا خودمانیم ،سالها پیش مهریه بچه پولدارها پنج هزار تومان بوده اما حالا باید تعداد سکه های مهریه به میزان سال تولد عروس خانم باشد.

چند روز فقط ذهنم درگیر این همه تفاوت در مهریه های قدیم و جدید بود که برای خرید به سوپر مارکت محله رفتم، خواهر کوچکم سفارش آدامس فایو داده بود و کلی خرت و پرت خریدم به اضافه آدامس فایو،اما موقع حساب کردن احساس کردم مبلغی که فروشنده می گوید نسبت به مقدار خرید من بیشتر است و از فروشنده خواستم قیمت تمام اجناس را یک به یک به من بگوید و همه قیمتها معقول به نظر می رسید جزء قیمت آدامس فایو.

وقتی فروشنده با متانت تمام گفت این آدامس هم می شود پنج هزار تومان ، ناخودآگاه خندیدم ، فروشنده تعجب کرده بود چون نمی دانست دارم به مهریه مادرم در سالها پیش فکر می کنم می توانم قسم بخورم که دایی ام که قیم مادرم بوده موقع تعیین مقدار مهریه اصلا فکر هم نمی کرد روزی با همین مقدار می شود فقط یک آدامس خرید.

حالا اگر این حرفها را به پدر و دایی عزیزم بگویم صدایشان را کلفت می کنند و باد در غبغب می اندازند و می گویند آم موقع ها پنج هزار تومان،پنج هزاااااار توماااااان بود و البته بیراه هم نمی گویند ،آنها که سرشان توی حساب و کتاب است اگر معادل سازی کنند معلوم نیست چند تا صفر به این پنج هزار تومان معروف اضافه می شود.

از مهریه که بگذریم معلوم نیست توی این سی سال چه اتفاقات دیگری افتاده است که چه مهریه عیونی باشد و هزار هزار تا سکه چه نباشد باز زندگیها دوام ندارد.

به قدیمی ها فکر می کنم ، سالهای سال از ازدواجشان گذشته ، بچه هایشان را زن و شوهر داده اند ، آخر هفته ها در خانه شان باز است تا صدای خنده نوه هایشان بپیچد توی خانه شان و صادقانه و به همان صاف و سادگی قدیم همدیگر را دوست دارند. شاید گاهی دعوایی هم بکنند اما بدون هم تاب نمی آورند و آب هم از گلویشان پایین نمی رود.

به مش سکینه و قنبر عیسی روستایمان فکر می کنم که باید هر روز با هم بروند توی روستا قدم بزنند و هر وعده نمازشان را کنار هم قدم زنان به مسجد بروند ، آن قدر عاشقانه همدیگر را دوست دارند که حتی یک بار آنها را بدون هم و تنها نمی بینی ، مردم روستا اسمشان را گذاشته اند لیلی و مجنون. از زندگی مشترکشان شاید بیش از پنجاه سال گذشته باشد اما به قول خودشان انگار روزهای اول زندگیشان است.

نمیدانم این دنیای مدرن چه بر سر زندگیها آورده است با احساسات آدم ها چه کرده است که از شصت سال گذشتیم که عمر زندگی مشترک خیلی ها به شش سال هم نمی رسد و حواسم باشد زنگ خطر حتی گوش فلک را هم کر کرده است چرا ما آدم ها نمی شنویم.به کجا داریم می رویم؟؟

انتهای پیام/ی

- - , .

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت: 18:56

صفحه بندی